الله


این کلمه رو کیا دوستش دارن ؟


مطالب همراه عکس

نسانها زمانی نا امید میشوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده

430802_218355211589560_148843731874042_447233_251592440_n

تصاویر بیشتر در ادامه مطلب

میگن تو جهنم کبریتاش اینجوریه ! حساب کنید اجاق گاز را !

25688.aspx

جدیدترین آناتومی بدن انسان ! :)

376012_323785910985511_232443890119714_1085203_1409865921_n

با اعتماد به نفس ترین انسان در کهکشان راه شیری !

378673_247535701986659_160835973989966_602992_2142749593_n

نمیدونم کارخانه چی توز به روح اعتقاد داره یا نه !

381255_307654535933426_244057738959773_991491_700212954_n

وضعیت خیلی از ماها !

381521_211714515586963_148843731874042_432743_726294531_n

یکی نیست به این یارو بگه آخه نکبت ، وقتی بلد نیستی ، بیخود میکنی

با فوتوشاپ کار میکنی !

387918_10150454241127011_259441682010_8683877_2061172426_n

هی عمو ! اینقد تکون نخور دیگه عکس درست در نمیاد

389373_301683436530536_244057738959773_978111_1408448697_n

راست میگه خدایی وضعیت خیلیامون اینجوریه !

389395_313804355317000_232443890119714_1054736_707768887_n

شما هم از اینا دارین تو کلاستون !؟

390085_246838495390168_193541230719895_634665_2123571216_n

خدایی خیلی نازه ! :) )

390904_205854906172924_148843731874042_420464_1261288619_n

اکبر عبدی ، وقتی مادربزگ میشود !

(خدایی همه مدل نقشی بهش میاد)

394782_327580333939402_232443890119714_1094774_2027987484_n

علت اصلی حادثه یازده سپتامبر مشخص شد !

398771_219676498118204_126637860755402_518803_990134191_n

قبول دارین تو زمستون همیشه اینجوری میشه !

399904_187891214643218_160280484070958_329097_2121141573_n

کاملا بدون شرح !

400042_346380028720758_185414491483980_1464979_761932734_n

تورو خدا تو رانندگی مواظب باشین :)

(عکس از شیشه عقب یک اتومبیل)

400391_2566497649895_385485900_n

به صورت خیلی عجیبی واقعیت داره !

401145_308486912527930_121346557908634_901652_275473290_n

اینم از آزادی که خیلی ها دنبالشن !

401193_222044544553960_148843731874042_456526_860752544_n

بروبچه های سایت راد اس ام اس نیمرو دارم آماده میکنم دور هم بزینم در بدن !

شما برید نون بخرین

405325_287060968017120_131559353567283_795051_1974539819_n

آخرین تصویر از دنیا …

409470_248922441844750_100001809870267_612440_1714536004_n

چیزی که عوض داره گله نداره !

417628_377231968959478_307465975936078_1752209_631968266_n

خیلی ها گرفتارشن !

420614_317959538245953_215464755162099_874604_923580514_n

بالاخره الگوی رونالدو مشخص شد !

420916_208245939270965_162222740539952_408162_1010315709_n

علت اصلی که حافظ مسجد نمیرفت !

423746_336300266403394_191523813_n

مُخ رَدّی ها !

424423_334744463222989_232443890119714_1112465_1682591283_n

حال و روز انسانها …

69sjt218d8cc7n2l1y0h

خدا رحمتش کنه !

PoorJohnny-17061

یه عکس خیلی معمولی از آبادان !

www-FUNZU-com_002

کلاه اسکناس



 moneygami23

 moneygami22 moneygami21 moneygami20 moneygami19 moneygami18 moneygami17 moneygami16 moneygami15 moneygami14 moneygami13 moneygami12 moneygami10 moneygami09 moneygami08 moneygami07 moneygami06 moneygami05 moneygami03 moneygami02 moneygami33 moneygami32 moneygami31 moneygami29 moneygami28 moneygami27

 moneygami24

الله

ین کلمه رو کیا دوستش دارن ؟

ای نفست یار و مدد کار ما...کی و کجا وعده ای دیدار ما؟!

ای نفست یار و مدد کار ما...کی و کجا وعده ای دیدار ما؟!

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد،به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد...

آنقدر مدارا کرده‌ام , که دیگر مدارا عادتم شده ...
وقتی‌ خیلی‌ نرم شدی , همه تو را خمّ میکنند ...

سیمین دانشور

دیر آمدی موسی.

دیر آمدی موسی...!

دوره اعجازها گذشته است...

عصایت را به چارلی چابلین هدیه کن...

که کمی بخندیم...

اینجا ایران نیست !


اینجا ایران نیست !

در یک چهار راه، که ادرسش اهمیتی ندارد یک دختر، که اسمش را کاری نداریم وایستاد و منتظر ماند و نرفت

مردانی، که به سطح فرهنگشان کاری نداریم از کنار دختر، که لباسش در قصه ما نقشی ندارد

به خیابانی، که تعداد ماشین هایش را بیخیال میشویم وارد می شدند

چراغ قرمز و ترافیک بود و کسی نمی ایستاد، یک انگشت توهین امیز، چند صد کلمه ی تحقیر کننده با پیکر دختر برخورد کرد

از کشوری که اسمش را نمی بریم

از مردمی، که نامهایشان را فراموش می کنیم

از آیینی که نقشش را در این حادثه انکار میکنیم!!!


خدایا...

 

فرق دخترها وپسرها در.........

دخترا همه سرشون تو ورقشونه و از هر 10000 نفر یه نفر بیکاره

ولی پسرا از هر 10000نفر یه نفر سرش تو ورقه خودشه



شیوه جدید التماس به داور

 

نوشته شده در تاريخ

باشرح

دائم شکر گذار باشیم  که :

شاید بدترین شرایط زندگی ما ، برای دیگرا آرزو باشد .


چه دردناک است اگر مشق کند  بابا نان داد

 


دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . .

دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا !

یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!
 

نظرات خواننده :
یه بچه شهید : سلام مسعود جان واقعا روایت کردی اون چیزی رو که یه عمره همه خفه شدن و نمیتونن بگن میترسن!!!!کسی به اسم فافا تو نظرات اولی چه میدونه چه کشیدیم پولتون وپولشون ارزونیتون وارزونیشون شخصی مثل فافا بگیرید و بخورید مارو غصه سیر و بی اشتها کرده میل نداریم!!!وقتی 3 سالته تازه بابارو درست تلفظ میکنی میره دیگه نمیاد اونوقت استین به دهن میمونی مطمن باشید اگه تلاش نکنیم عمرا بیایم بالا چه برسه دانشگاه که حتما درس خوندیم و رسیدیم....هیچی ازتون نمیخوایم فقط زخم زبون نزنین همین!!!
 
فافا : دلیل نمیشه که سهمیه بدن بهشون.همین که از نظر مالی تامین میشن کافیشونه. جامعه رو بی سواد بار اوردن!!!!!!!!!!!!!!

آمنه : تو که اینقدر ادعات میشه چقدربه فکربدبخت هاهستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بنده خدا : آمنه خانم! آدم های مثل شما را هم باید تحمل کرد
 
+ نوشته شده در ساعت 13:28 توسط مسعود زلالی | GetBC(174); 94 نظر

نه چتری داشت

نه روزنامه ای

نه چمدانی...
 
عاشقش شدم...!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

از كجا میدانستم كه مسافر
 
است...
 
 
 
 
 
 
 
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC
 
براي مصاحبه مي‌رفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم
 
ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
 
راننده گفت: “ نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني
 
چرچيل را از راديو گوش دهم” .
 
چرچيل از علاقه‌ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک 
اسکناس ده
 
پوندي به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: “گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد،
 
تا فردا هم اين‌جا منتظر مي‌مانم!”



فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛

روبه روي يک آب نماي سنگي . پيرمرد از دختر پرسيد :

 - غمگيني؟

 - نه .

 - مطمئني ؟

 - نه .

 - چرا گريه مي کني ؟

 - دوستام منو دوست ندارن .

 - چرا ؟

 - چون قشنگ نيستم .

 - قبلا اينو به تو گفتن ؟

 - نه .

 - ولي تو قشنگ ترين

 دختري هستي که من تا

 حالا ديدم .

 - راست مي گي ؟

 - از ته قلبم آره

 دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.

 چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛

عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!

 

شــک نـدارم هـمـین روزها ...

هیـچ گـرسـنه ای باقی نمــــی ماند ...

هـــمه سیــــر مـی شـوند, از زنــدگی ...
 
+ نوشته شده در ساعت 16:56 توسط مسعود زلالی | GetBC(171); 47 نظر

دندانم شكست . . .

براي شن ريزه اي كه درغذايم بود. . .

دردكشيدم . . .

نه براي دندانم . . .

براي كــم شدن ســوي چشمان مادرم . . !
 
 
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و
 
از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد. در حین
 
انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر
 
را زیاد می‌کند، منصرف شد و رفت...
 
 
 

این روزها دورم اما نزدیک نزدیکم ، ساکت اما پر از حرفم ، آرام اما غوغایی
 
ست درونم .... نشسته و میشمارم روزهای رفته و روزهای در پیش رو را و اینکه
 
چه صبور است این دل !! نمی دانم چه اصراری دارد در زنده نگه داشتن تمامشان!
 
نمی دانم .

آرامم میکند تنها، قدم های تنهایی اما با یادی از گذشته ها و صدایی که

میخواند و نگاهی رو به آسمان

نگاه میکنم این روزها ...این روزها همه چیز را نگاه میکنم ... حتی او را !

+ نوشته شده در ساعت 12:13 توسط مسعود زلالی | GetBC(170); 30 نظر

از جداییمان به هرکس حرف زدم حق را به من دادند

اما چه فایده اینها نمیدانند من حق را نمی خواهم

 حق که برای من " تو " نمیشود

با تمام کنار او بودَنـهآیت " کنــآر " می آیم...

فقط محض رضای " خـُـدا "

دست از سر خوابهایم بردآر ...

نمی دانــــــــســــت کــه به قــــــربانــــگاه میـــــــــبرنــــــدش

گوســـفندی کــــــــه شــــادمـــان در پــــــی کودکان می دود

تـــــــا عــــــقـــــــب نــــمــانـــد . . !
 


همیشه به یادت هستم ،اماشاهدی ندارم جز کلاغ بام خانه مان

که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد.

 


بابا نان ندارد

چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.

معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:

بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد.

کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:

اقااجازه!چرادروغ می گویید؟

…معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟

همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد.

پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.

سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.

معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:

بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!

+ نوشته شده در ساعت 18:24 توسط مسعود زلالی | GetBC(167); 27 نظر

کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود

و گوينده از مضرات پرخوري مي گفت .


داستان کوتاه بسیار زیبا  - خواندنش خالی از لطف نیست . برگرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …


کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی

پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی

شبیه تو بود ...»


از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...

بر گرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

+ نوشته شده در ساعت 16:59 توسط مسعود زلالی | GetBC(166); 115 نظر

 

شلوار تا خورده دارد ، مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ، یعنی تماشا ندارد


دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم

درباره کلبه متروک وسط باغ

درباره رودی که تبدیل شده به یک جاده

درباره چوپانی که بره اش را وسط کوهها گم کرده

درباره ی حسرت پیرزن بیمار برای رفتن به امامزاده بالای تپه

درباره کارگری که دوست دارد یک روز مرخصی با حقوق بگیرد

و درباره خودم که چقدر بی فکرم


من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،

اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.

 

+ نوشته شده در ساعت 11:24 توسط مسعود زلالی | GetBC(165); 40 نظر

پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...

ديروز زيادي شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود

از خواب بيدار شود ...!

زنده یاد حسين پناهي

دلتنگم،

مثل مادر بي سوادي

که دلش هواي بچه اش را کرده

ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.


  

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...

من می گریستم به اینکه حتی او هم

محبت مرا از سادگی ام می پندارد...


 


حواست هست؟

شهریور است ...

کم کم فکر باد و باران باش ...

شاید کسی تمام گریه هایش را

برای پاییز گذاشته باشد ...

 

 

 


هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه‌ آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند

تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج

می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های

کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟

" عقاید یک دلقک / هاینریش بل "

+ نوشته شده در ساعت 10:53 توسط مسعود زلالی | GetBC(164); 42 نظر

این پست رو تقدیم میکنم به همه عزیزان آذری زبان ( زلزله آذربایجان )

زمین نلرز، خانه های ما سست است.

زمین نلرز، خانه های ما کاه گلیست.

زمین نلرز، کودک من در کنج دیوار پر از خالی پهلوی عروسکش خوابیده است.

زمین نلرز، فردا می خواهم برای عروسی خواهرم کله قند بخرم.

زمین نلرز، هنوز به بی بی نگفته ام که چقدر دوستش دارم.

زمین نلرز، دستهایم هنوز میل به کار دارند.


از كنارش گذشتـــم... گفتم: در اين خرابه به دنبال چيستي!؟

مات نگاهم کرد و گفت: اين خرابه خانه ي من است! از شـــرم فرو ریختـــم...

ناگاه گفت: تو جيرانم را نديدي!؟ دخترم را ... دلبندم كنار خودم بود، تشنه بود،

آب ميخواست...

گفتمش خودت بردار... كاش نگفته بودم ، كاش نگفته بودم ، كنار خودم بود.

+ نوشته شده در ساعت 22:28 توسط مسعود زلالی | GetBC(163); 34 نظر

همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند

آقای ۳۰۰۰ میلیارد  ، لااقل سهم این کودک را نمی بردی...

+ نوشته شده در ساعت 13:29 توسط مسعود زلالی | GetBC(162); 39 نظر

 دستهارا باز در شبـــهای ســـرد      هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها     می رسد ته مانده ی بشقابــــها

+ نوشته شده در ساعت 13:3 توسط مسعود زلالی | GetBC(161); 23 نظر

 

 

نازنین!  

ورشکست شدن کدامین سرمایه دار، به اندازه بی سرمایه شدن تو

دردناک است؟ در شیرینی ات چه ریخته ای که کامها تلخ می شوند؟

+ نوشته شده در ساعت 22:10 توسط مسعود زلالی | GetBC(160); 50 نظر

دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا "دعا " می کند....

 
  کودکی با پای برهنه بر روی برفها   
 
 ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
 
 نگاه می کرد زنی... در حال عبور او
 
 را دید، او را به داخل فروشگاه برد و 
 
 برایش لباس و کفش خرید و گفت:
 
 مواظب خودت باش کودک پرسید:
 
 ببخشید خانم شما خدا هستید؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
 
 یکی از بنده های خدا هستم.

 کودک گفت:
 
می دانستم با او نسبتی داری!!!
 

 
 
 داستان کوتاه و بسیار جالب  ( بدترین سیلی که خوردم! )

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که
 
نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و
 
میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 18:30 توسط مسعود زلالی | GetBC(159); 94 نظر

              

 می گویند : شاد بنویس ...

 نوشته هایت درد دارند!

 و من یاد ِ مردی می افتم ،

 که با کمانچه اش ،

 گوشه ی خیابان شاد میزد...

اما با چشمهای ِ خیس ...!!

  


 بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از
 
 شوهرت کتک میخوری؟

 گفت: اگر خودمو نندازم جلو، ش
روع
 
 می‌کنه
 
 خودش رو می‌زنه،

 اونقدر می‌زنه تا داغون شه،آخه موجیه
 
 دست خودش نیست ... !

 

+ نوشته شده در ساعت 16:34 توسط مسعود زلالی | GetBC(158); 31 نظر

فرزند عزیزم :


آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباس...هایم را
 
کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را
 
بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
 
است صبور باش و درکم کن

 
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
 
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
 
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
 
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
 
تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا
سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
 
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
 
روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
 
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم

+ نوشته شده در ساعت 17:46 توسط مسعود زلالی | GetBC(156); 76 نظر

قند خون مادر بالاست

دلش اما هميشه  شور  مي زند براي ما

اشک‌هاي مادر , ...
مرواريد شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد

دستانش را نوازش مي کنم

داستاني دارد دستانش
 


دوست داشتن

بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم "تـــــو"

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه

هــیـــچ کــس بـــرای مـن

"
تـــــــو"

نـــمــی شـــود. . . . !

+ نوشته شده در ساعت 20:46 توسط مسعود زلالی | GetBC(175); 74 نظر

 

پدر : خوب هر چي ملا يادت داده رو ول کن فقط يک گناه وجود داره اونم

دزديه و السلام .هر گناه ديگه اي هم نوعي دزديه . اگر مردي رو بکشي

يک زندگي رو مي دزدي حق زنش رو از داشتن شوهر مي دزدي .وقتي

دروغ مي گويي حق کسي رو از دانستن حقيقت مي دزدي وقتي تقلب

مي کني حق رو از انصاف مي دزدي. مي فهمي؟

                                            

بدون شرح