الله
این کلمه رو کیا دوستش دارن ؟

نسانها زمانی نا امید میشوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده

تصاویر بیشتر در ادامه مطلب
میگن تو جهنم کبریتاش اینجوریه ! حساب کنید اجاق گاز را !

جدیدترین آناتومی بدن انسان ! ![]()

با اعتماد به نفس ترین انسان در کهکشان راه شیری !

نمیدونم کارخانه چی توز به روح اعتقاد داره یا نه !

وضعیت خیلی از ماها !

یکی نیست به این یارو بگه آخه نکبت ، وقتی بلد نیستی ، بیخود میکنی
با فوتوشاپ کار میکنی !

هی عمو ! اینقد تکون نخور دیگه عکس درست در نمیاد

راست میگه خدایی وضعیت خیلیامون اینجوریه !

شما هم از اینا دارین تو کلاستون !؟

خدایی خیلی نازه ! )

اکبر عبدی ، وقتی مادربزگ میشود !
(خدایی همه مدل نقشی بهش میاد)

علت اصلی حادثه یازده سپتامبر مشخص شد !

قبول دارین تو زمستون همیشه اینجوری میشه !

کاملا بدون شرح !

تورو خدا تو رانندگی مواظب باشین
(عکس از شیشه عقب یک اتومبیل)

به صورت خیلی عجیبی واقعیت داره !

اینم از آزادی که خیلی ها دنبالشن !

بروبچه های سایت راد اس ام اس نیمرو دارم آماده میکنم دور هم بزینم در بدن !
شما برید نون بخرین

آخرین تصویر از دنیا …

چیزی که عوض داره گله نداره !

خیلی ها گرفتارشن !

بالاخره الگوی رونالدو مشخص شد !

علت اصلی که حافظ مسجد نمیرفت !

مُخ رَدّی ها !

حال و روز انسانها …

خدا رحمتش کنه !

یه عکس خیلی معمولی از آبادان !

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد،به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد...

سیمین دانشور

دوره اعجازها گذشته است...
عصایت را به چارلی چابلین هدیه کن...
که کمی بخندیم...

در یک چهار راه، که ادرسش اهمیتی ندارد یک دختر، که اسمش را کاری نداریم وایستاد و منتظر ماند و نرفت
مردانی، که به سطح فرهنگشان کاری نداریم از کنار دختر، که لباسش در قصه ما نقشی ندارد
به خیابانی، که تعداد ماشین هایش را بیخیال میشویم وارد می شدند
چراغ قرمز و ترافیک بود و کسی نمی ایستاد، یک انگشت توهین امیز، چند صد کلمه ی تحقیر کننده با پیکر دختر برخورد کرد
از کشوری که اسمش را نمی بریم
از مردمی، که نامهایشان را فراموش می کنیم
از آیینی که نقشش را در این حادثه انکار میکنیم!!!

ولی پسرا از هر 10000نفر یه نفر سرش تو ورقه خودشه


شاید بدترین شرایط زندگی ما ، برای دیگرا آرزو باشد .

چه دردناک است اگر مشق کند بابا نان داد




فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛
روبه روي يک آب نماي سنگي . پيرمرد از دختر پرسيد :
- غمگيني؟
- نه .
- مطمئني ؟
- نه .
- چرا گريه مي کني ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نيستم .
- قبلا اينو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولي تو قشنگ ترين
دختري هستي که من تا
حالا ديدم .
- راست مي گي ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.
چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛
عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!




آرامم میکند تنها، قدم های تنهایی اما با یادی از گذشته ها و صدایی که
میخواند و نگاهی رو به آسمان
نگاه میکنم این روزها ...این روزها همه چیز را نگاه میکنم ... حتی او را !


با تمام کنار او بودَنـهآیت " کنــآر " می آیم...
فقط محض رضای " خـُـدا "
دست از سر خوابهایم بردآر ...

نمی دانــــــــســــت کــه به قــــــربانــــگاه میـــــــــبرنــــــدش
گوســـفندی کــــــــه شــــادمـــان در پــــــی کودکان می دود
تـــــــا عــــــقـــــــب نــــمــانـــد . . !

همیشه به یادت هستم ،اماشاهدی ندارم جز کلاغ بام خانه مان
که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد.

معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:
بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد.
کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:
اقااجازه!چرادروغ می گویید؟
…معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟
همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد.
پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.
سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.
معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:
بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!
کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود
و گوينده از مضرات پرخوري مي گفت .
داستان کوتاه بسیار زیبا - خواندنش خالی از لطف نیست . برگرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور
کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای
لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم
دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو
سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی
بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت
میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه
برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم
رو پاک نکنم و توش بنویسم …
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی
پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر
اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی
شبیه تو بود ...»
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...
بر گرفته از وبلاگ مطالب خواندنی
شلوار تا خورده دارد ، مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهش ، یعنی تماشا ندارد

دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم
درباره کلبه متروک وسط باغ
درباره رودی که تبدیل شده به یک جاده
درباره چوپانی که بره اش را وسط کوهها گم کرده
درباره ی حسرت پیرزن بیمار برای رفتن به امامزاده بالای تپه
درباره کارگری که دوست دارد یک روز مرخصی با حقوق بگیرد
و درباره خودم که چقدر بی فکرم

من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،
اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.
ديروز زيادي شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بيدار شود ...!
زنده یاد حسين پناهي

دلتنگم،
مثل مادر بي سوادي
که دلش هواي بچه اش را کرده
ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
من می گریستم به اینکه حتی او هم
محبت مرا از سادگی ام می پندارد...
حواست هست؟
شهریور است ...
کم کم فکر باد و باران باش ...
شاید کسی تمام گریه هایش را
برای پاییز گذاشته باشد ...

هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه آهن، هزاران نفر داخل شهر میشوند
تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج
میشوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محلهای
کارشان را با یکدیگر عوض نمیکنند؟
" عقاید یک دلقک / هاینریش بل "
همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند

آقای ۳۰۰۰ میلیارد ، لااقل سهم این کودک را نمی بردی...

دستهارا باز در شبـــهای ســـرد هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها می رسد ته مانده ی بشقابــــها

نازنین!
ورشکست شدن کدامین سرمایه دار، به اندازه بی سرمایه شدن تو
دردناک است؟ در شیرینی ات چه ریخته ای که کامها تلخ می شوند؟



پدر : خوب هر چي ملا يادت داده رو ول کن فقط يک گناه وجود داره اونم
دزديه و السلام .هر گناه ديگه اي هم نوعي دزديه . اگر مردي رو بکشي
يک زندگي رو مي دزدي حق زنش رو از داشتن شوهر مي دزدي .وقتي
دروغ مي گويي حق کسي رو از دانستن حقيقت مي دزدي وقتي تقلب
مي کني حق رو از انصاف مي دزدي. مي فهمي؟